ما به عنوان انسان، مجموعهای از واکنشها هستیم. از زمان تولدمان تا زمان مرگمان در حال واکنش به انسانهای دیگر هستیم و انسانهای دیگر در حال واکنش به انسانهای دیگر هستند. مثل ذراتی هستیم که همواره در حال ضربه زدن به هم هستیم، از لحظه تولد تا لحظه مرگ.
از لحظهای که یک انسان متولد میشود، رفتارش، خاطراتی که میسازد، کارهایی که انجام میدهد، تجربهها و عقایدی که کسب میکند، یک واکنش است به رفتاری که خانوادهاش نسبت به او داشتند، واکنشهایی که خانوادهاش نسبت به آدمهای دیگر داشتند، رفتاری که آدمهای دیگر نسبت به او داشتند، جایی که متولد و زاده شده - چه بیمارستانی بوده، چه شهری بوده، در چه حکومتی بوده - آن حکومت چه قوانینی وضع کرده، مردم از دههها و سدهها قبل چه رفتاری و چه فرهنگی را به ارث بردهاند و اجرا میکنند، و بسیاری از عوامل مختلف دیگر. شخص از لحظه تولدش در واکنش به تمام اینهاست.
به نوعی ما آدمها را به وجود نمیآوریم تا به آنها عباراتی مثل حق زندگی کردن و آزاد بودن و لذت بردن بدهیم. ما انسانها را میآوریم همانطور که خودمان به این دنیا آمدیم، تا مجموعهای از واکنشها باشند به اتفاقاتی و رفتارهایی که خود شخص هیچ ربطی و هیچ نسبتی با آن نداشته و تنها نتیجه رفتارها و تصمیمات دیگر آدمها - نه لزوماً زنده، بلکه حتی شاید در سدهها قبل - بوده است.
شاید به قدرت رسیدن یک حزب در کشوری که حتی اسمش را نمیدانی، اثر بسیار بزرگی - در حد تغییر مسیر زندگیت - بگذارد. شاید در یک سلسله اتفاقات، واکنشی که از به قدرت رسیدن آن حزب شروع میشود تا تغییر روابط بین کشورها، تا تغییرات در صادرات و واردات، و میزان محبوبیت کشورها پیش هم و نگاه آنها به هم و مبادلات تجاری و بسیاری از دیگر مسائل، باعث شود تو تصمیمی بگیری که اگر آن حزب در کشوری که بعد از آن تصمیم هم اسمش را نمیدانی به قدرت نمیرسید، آن تصمیم را نمیگرفتی. تو در حال یک واکنش هستی بی آنکه کنش اولیه را بدانی.
اگر بخواهیم مدعی فرصت برابر - و نه حتی فرصت برابر، بلکه مدعی آزادی انتخاب - باشیم برای انسانی که به این دنیای از پیشزنده میآوریم، باید به اندازه تولد هر نفر یک دنیای جدید متولد کنیم تا شخص بتواند اولین کنشهایش را داشته باشد، جبر واکنشگرایی شکسته شود و شخص بتواند در آن دنیا کنش داشته باشد، نه مثل ما انسانهای زنده که از مدتها قبل تا امروز و تا آیندهای که هنوز منقرض نشدیم، در حال واکنش هستیم.
شاید اگر این زنجیره واکنش تا زمان شروعش بررسی شود، به چند تصمیم ساده که چند انسان - یا آنچه که ما قبلتر بودیم - گرفتند برسد، شاید اگر یکی از آن تصمیمها اندکی متفاوتتر میبود، تمام روند تغییرات و تمدن و پیشرفت و جنگ و معیار و ارزش به گونهای دیگر پیش میرفت و ما امروز دنیایی کاملاً متفاوت از آنچه امروز میبینیم داشتیم، صرفاً با تغییر چند یا یک کنش. انسان روزی موقعیت انجام کنش داشت، بدون آنکه کنشش در واکنش به انسانهای دیگر باشد؛ چون احتمالاً انسانهای زنده و مرده هنوز آنقدر زیاد نبودند که تا این حد ناخواسته و جبراً در حال ضربه زدن به هم باشند.
و واکنشهای ما و این رفتار واکنشی هیچوقت کافی نیست؛ چون هر واکنش پاسخی است به آن رخداد و اتفاق پیشآمده و پاسخی است به همان معیارهای درگیرکننده و مشخص و مهم. پاسخی است به مسئله پیشآمده، نه پاسخی به تمام مسائل ممکن که شاید در آینده پیش بیایند. در نتیجه در آینده آن واکنش هم نقض میشود. قانون تغییر میکند، حکومت تغییر میکند، روش تربیت فرزند تغییر میکند، هر چیزی که انسان آن را به عنوان یک قاعده اصلی، منطقی و ارزشی و رفتاری بنیان گذاشته - پدران ما بنیان گذاشتند - تغییر میکند. چون آنها هم در واکنش به قانونی دیگر، قانون جدید وضع کردند و ما هم در واکنش به قوانین پدرانمان، قوانین جدید وضع میکنیم تا کودکانمان را در دنیای دیگر که خودمان طراحی میکنیم پرورش دهیم. و کودکانمان ما را احمق خطاب خواهند کرد به خاطر قوانین اشتباهمان و قوانین جدید طراحی میکنند و این چرخه ادامه دارد. این مشکل ادامه دارد.
ما فکر میکنیم در حال پیشرفت هستیم. ما فکر میکنیم نسل به نسل بهتر میشویم چون قوانین جدید وضع میکنیم، چون اتفاقاتی جدید رقم میزنیم، چون چیزهای جدید میسازیم یا کشف میکنیم؛ اما در عمل تنها در حال واکنش نشان دادن هستیم. و به همین دلیل انتهایی برای مسیری که انسان میرود وجود ندارد، جز مرگ و انقراض. چون انسان در دنیایی که هر روز جمعیتش بیشتر میشود و ضربهها اجتنابناپذیرتر، چارهای جز واکنش نشان دادن ندارد. حتی اگر آن قانون تمام جوانب را در نظر گرفته باشد و همه چیز در بهترین حالت ممکن باشد - و نه قبل از آن و نه بعد از آن هیچ چیز به آن خوبی نباشد - باز هم انسان به آن واکنش میدهد و واکنششان شرایط را تغییر میدهد.
پس راهکار چیست؟ راهکار چیست؟ چگونه باید مسئلهای را حل کنیم که برای آن جواب واحدی وجود ندارد؟ یا چگونه باید به یکدیگر بفهمانیم که این مسئله جوابی ندارد و دست از سر و کله زدن با آن برداریم و دست از ضربه زدن به هم برداریم و برای لحظاتی در واکنش به این جبر، بنشینیم و هیچ کاری نکنیم؟ تا هیچکس به هیچ چیزی دیگر واکنشی نشان ندهد، تا این سلسلهی بیپایانِ طلسمشده واکنشها تمام شود و انسان هم تمام شود و ردپایش از هستی پاک شود. خودش را نجات دهد. تنها پایان خوش برای انسان، محو شدن است. با آغوش باز، یکبهیک، ما لحظاتی را خواهیم زیست که هستی و خاطرات و گذشته و تجربه و دارایی و عواطفمان ذرهذره از وجودمان خارج میشود و وجود داشتنمان ذرهذره محو میشود و نفسهایمان آرام و کمزور میشود و تمام میشویم.
اما مجموعه واکنشهایی که ما در زمان حیاتمان نشان دادهایم، تمام نمیشود. هیچ انسانی هیچوقت نمیمیرد، مگر اینکه تمام انسانها بمیرند. تا زمانی که انسانی زنده است، مجموع واکنشی که تمام انسانها از زمان پیدایش تا زمان مرگ نشان دادهاند، در آن شخص زنده است. انسان میمیرد، اما اثر حیات آن هیچوقت نمیمیرد. و شاید این تصمیمی نباشد که انسان آگاهانه انتخاب کرده باشد.
نظرات
در حال بارگذاری نظرات…