سه مرد با قدم‌هایی سنگین پا به دادگاه گذاشتند، گویی با هر قدم، وزن افکار قاضی، مدافع و متهم کف دادگاه کشیده می‌شود. دادگاه مستاصل است. وکیل مدافع بلند می‌شود. مطمئن نیست چیزی که از آن دفاع می‌کند همان خواسته‌ی موکلش باشد، راهی برای فهمیدن ندارد.

- حکم موکل من حبس ابد بوده است. عمر او طبق اعلام پزشک در ساعت 23 و 15 دقیقه سه‌شنبه به پایان رسیده است. 8 دقیقه بعد، بر اساس چیزی که سندروم لازاروس شناخته می‌شود، قلبش شروع به تپیدن می‌کند. موکل من تاوان گناه خود را پرداخته و قانوناً یک بار مرده و دوباره زنده شده است و طبق قانون، زمان اعتبار حکم حبس ابد تا زمان مرگ فرد است. شما نمی‌توانید کسی را به خاطر جرمی که در زندگی قبلی خود مرتکب شده دوباره مجازات کنید.

متهم ساکت نشسته است. به زمین خیره شده و چشم‌هایش مات و بی‌حرکت شده‌اند. 31 سال قبل محکوم به جرمی شده که امروز نه عنوانش را به یاد می‌آورد، نه این فراموشی برایش مهم است. 31 سال چیزی جز زندان ندیده است و امروز حتی اگر آزاد شود، به کدام زندگی برگردد. به همان لحظه فکر می‌کند — به آنچه وکیل تولد دوباره نامیده بود. به آن رخوت و درد توأم که برای 8 دقیقه رهایش کرده بود.

حرف‌های قاضی را همان‌قدر می‌شنود که چشم‌هایش کف زمین را می‌بیند. هیچ‌کدام برایش مهم نیست.