بوی موم گرم شمع در اتاق پخش شده بود. نور آن، نمایشی زنده از سایهای بزرگ روی دیوار اجرا میکرد. سایهای لرزان، گویی که هر لحظه ممکن است مثل حباب، بترکد و در سیاهی اتاق فرو برود. در آینهی روبرویش، صورتی استخوانی و زرد و چشمهایی گود افتاده به او زل زده بود. آیا تصویر خودش بود؟ مطمئن نبود.
شمع داخل آینه به سختی آب میشد. دلقک، مانندِ مردهای منجمد به آینه خیره شده بود اما چشمهای داخل آینه زنده بودند و لبخندی نیمهکاره بر لب داشتند. گویی آینه داشت دلقک را دست میانداخت. دلقک در دلش به آن چشمهای مرموز و صورت خندان مشکوک بود، اما در چهرهاش هیچ حسی پیدا نبود، گویی عضلات آن از کار افتاده باشد.
خندهی تمسخرآمیز آینه، دلقک را برای نشان ندادن واکنش مصمم کرده بود. دلقک احساس میکرد اگر بخندد، حباب سایهی روی دیوار میترکد. و آینه میماند و شمعی که تمام نمیشد. برای لحظهای، دلقک احساس کرد چشمهایش تار میبینند، دیدن برایش سخت شده بود. کنجکاو و نگران در آینه جستوجو کرد تا مطمئن شود آینه باخته است و دیگر کسی در آن نیست.
این اتفاق نیافتاد. وقتی تاری چشمانش کنار رفت، سرش را تکانی داد و کسی را در آینه دید که با چشمانی بیحس و لبهایی بیحرکت به او مینگریست. دلقک از آینهی عبوس ترسید. لبخندی زد و به آینه نگاه کرد. آینه به او زل زده بود. شمع روی میز به سختی آب میشد.
نظرات
در حال بارگذاری نظرات…