داشتم پلههای ساختمان را دو تا یکی بالا میرفتم که زنگ زدم به دخترک.
- تا دو دقه دیگه جلو خونتونم. بیا دم پنجره.
روز تولدش بود. بهش قول داده بودم بزرگترین سوپرایز عمرش را بهش هدیه دهم. زنگ زد. از صدایش شور و حرارت میبارید.
- من جلو پنجرهام. کجا موندی پس؟
- جلو پنجرهای؟
- آره. تو کجایی؟
- چشمتو از وسط کوچه ورندار. الان میرسم.
ساختمان پنج طبقه را پریدم پایین.
نظرات
در حال بارگذاری نظرات…