موقعیت اتاق در خانه مانند حقیقتی بود که می‌خواستند پنهان بماند. دری بود که باز می‌شد و راهرویی که به اتاق منتهی. در را که باز می‌کردی چشمت می‌افتاد به طوفان در دریای جلیل اثر رامبرانت فان راین و دیگر دست خودت نبود که آیا می‌خواهی بادبان‌ها را بکشی یا نه. تو بودی و موجی که سودای جنگ داشت. کمی جلوتر، وارد نشده به اتاق و نگذشته از راهرو و سودای طوفان، وزنت جيغ تخته‌های چوبین سن و سال گذشته را در می‌آورد و دیگر بار یادت می‌اندازد که اینجا کلبه است و جسمش چوب و جنگل است که در آن می‌دمد. سرت را بالا می‌آوری و قفسه کتاب را در دیوار جناح راست می‌بینی که تا روبه‌رویش نایستی نمی‌فهمی خالی است و خاک گرفته. انگار دخترک قبل رفتنش هرچه خوانده و نخوانده در کنار پدران کاغذ به آتش کشیده و خاکسترش را به خاک سپرده است. در پایین قفسه میزی‌ست که جایی برای نشستن ندارد و نوری که از پنجره شمالی به اتاق می‌تابد خط‌خطی‌های رویش را آشکار می‌سازد. حالت گرفته می‌شود. می‌خواهی بروی پنجره را باز کنی و به هوای پاییز اجازه فتح کردنت را بدهی که نرسیده به پنجره گیتار گوشه اتاق توجهت را می‌دزدد. سیم‌هایش پاره شده و حفره توخالی‌اش همان سردی‌ای است که سال‌هاست در سینه‌ات لانه کرده. قلبت مچاله می‌شود.

لحظه‌ای با خودت می‌گویی احمقانه است. دچار دردی باشی که از آنت نیست. چرا باید دلتنگ صدایی باشی که هیچ وقت نشنیده‌ای. جسمی که هیچ وقت در آغوش نکشیده‌ای و گونه‌ای که هیچ وقت نوازش نکرده‌ای و با هر سؤال درد است که قلبت پمپاژ می‌کند و در بدنت پخش می‌شود. بالا می‌رود، در گلویت جا خوش می‌کند و می‌شود بغضی که دارد خفه‌ات می‌کند. قصد رام کردنش را داری، ولی صدایش را بالا می‌برد و در سرت عربده می‌کشد و گذشته را دور سرت می‌چرخاند. پشت سرت تخت‌خواب یک‌نفره دخترک است و پایینش کمد لباس‌ها. بازش می‌کنی و همان یک لباس را به سینه‌ات فشار می‌دهی و آن‌قدر ادامه می‌دهی که فردایش یادت نمی‌آید چه شد که روی آن تخت به خواب رفتی.