با سردرد و سرگیجه‌ی عجیبی چشمانش را باز کرد. به سختی قادر بود بدنش را حرکت دهد. یادش آمد باید نفس بکشد که خاک به جای هوا در سینه‌اش جا گرفت. بی‌اراده بدنش را تکان داد و شروع کرد به سرفه کردن و سعی کرد خاک را از روی خودش به کنار بزند. تازه توانست دور و اطراف را با دقت بیشتری ببیند. چند کلاغ روی شاخه‌های بلند و در هم درختی خشک شده، علف‌های زرد و خار‌های همه گیر شده و تا چشم کار می‌کرد قبر. یادش نمی آمد که جنگی درگرفته باشد یا بیماری‌ای فراگیر شده باشد و یادش نمی آمد چند وقت در قبر خواب بوده است.

روز رو به افول بود. سایه‌ی سنگ قبرش مورچه‌ها و کرم‌های روی قبر را پناه داده بود. نگاهی به سنگ انداخت. نمی‌توانست بخواند. نوشته‌ها محو و کمرنگ شده بود. نگاهی به بدن لخت و عریان خودش کرد. سرش گیج رفت و روی زمین افتاد.

نگاهش گذرا به چیزی افتاد که روزی اسمش زندگی و روزی اسمش خانه و روزی اسمش خانواده بود. خانه هارا خاک گرفته بود. ماهی‌ها در آکواریوم تجزیه شده بودند. گربه‌ها در کنار جسد خالی از گوشت بچگانشان مرده بودند. دیوار‌ها سیاه شده بودند. سقف‌ها تار عنکبوت بسته بودند. پارچه‌ها پودر شده بودند و فلز‌ها زنگار بسته بودند. نیمه پر تمام لیوان‌ها شکسته بودند و گلدان‌ها مرداب شده بودند.

روی خاک سرد بیدار شد. آفتاب غروب کرده بود و نور ماه روشنگر راه بود. شروع کرد به راه رفتن و میان قبر‌ها دنبال چیزی مهم گشتن. دنبال زندگی