پیرمرد ماهیگیر بود. جوانی هایش ایلام را که جنگ گرفت، به مازندران مهاجرت کرد و پاگیر شد. به کار کسی کار نداشت. کسی به کارش کار نداشت. چند سالی روی قایق و کشتی نوکری کرد تا توانست قایق چوبی خودش را بخرد. طلوعها که دریا آرام بود و ماهیها را ترس جان برنداشته بود توری می انداخت و صیدی میکرد. هیچ وقت هم از پنجاه متری ساحل آنورتر نمیرفت. ظهر ماهی هارا میفروخت، عصر را آتش روشن میکرد و شب را مست میکرد.
بعضی وقتها که به گذشتهاش فکر میکرد، برایش عحیب مینمود که چگونه از آن همه حادثه و تناقض جان سالم به در برده بود. زندگی به او دلایل کافی برای مردن را داده بود. برای از همه متنفر شدن را هم داده بود. برای کشتن را هم داده بود. اما توانایی تغییر کردن و منعطف بودن را هم، به او داده بود. همین تغییرها و همین انعطافپذیری هایش طی زندگی برایش عجیب مینمود. در لحظه از وقایع به راحتی گذر میکرد و بعدها درک این گذشتن برایش سنگین بود.
دیشب هم پیرمرد در همین افکار بود. بطری را تازه باز کرده بود و به آتش نگاه میکرد. در خاکستر آتش، پدرش را با کت و شلوار و کروات و گلولهای در پیشانی و برادرش را با لباس خونی جنگ و جمجمهای خورد شده دید که دست در دست هم به سمتش می آیند. گویی که میزبان به استقبال مهمان می آید. لحظهای نگاهشان کرد. بطری را سر کشید. شروع کرد به قدم زدن و فکر کردن به اینکه چرا مرگ مادرش در اعتراضات خیابانی ضد شاه، از او یک انقلابی نساخته است.
نظرات
در حال بارگذاری نظرات…