همین دیروز بود که دوباره صبح را دیر بیدار شده بودم. گیر کرده بودم میان رخوتی که در سرم نفوذ کرده بود و اضطرابی که در دل داشتم. خون در سرم به سنگینی جیوه شده بود و قلبم مثل گنجشک می‌تپید. به هر خفت و خواری‌ای بود خودم را از تخت کندم و راهی کردم. از دور اتوبوس را دیدم که به ایستگاه نزدیک می‌شود و زیر آفتاب به سمتش دویدم. شاید مشکل همین بود. شاید نور آفتاب از مغزم گذشت و به روحم رسید و چیزی را درونم سوزاند. روی صندلی اتوبوس که نشستم داغ و خیس عرق شده بودم. یک عرق بی‌هدف، بی‌معنی و بی‌دلیل. نه پولی درآورده بودم، نه مسابقه ورزشی شرکت کرده بودم و نه کسی را که دوستش داشتم بوسیده بودم. از خودم و وجود خیس خودم بیزار بودم چون اتوبوسی که هر نیم‌ساعت به زور می‌آمد مرا وادار به دویدن کرده بود و من نمی‌خواستم بیشتر از این دیر کرده باشم.

ظهر و در راه برگشت این مسئله به مراتب تهوع‌آورتر و احمقانه‌تر بود. هیچ‌وقت پیش نیامده است که در مسیر برگشت حتی شانس دویدن به سمت اتوبوس زیر آفتاب متجاوز ظهر را داشته باشم. همیشه مدتی طولانی حوالی صندلی چوبی راه می‌رفتم تا اتوبوس برسد. دیروز قبل سوار شدن نگاهم به آسفالت داغ زیر پایم افتاد. لحظه اول چیزی متوجه نشدم اما بعد شوکه شدم. سایه‌ام روی زمین نبود. گفتم حتماً تقصیر آفتاب ظهر است. به خانه رفتم و لباس را کندم و چراغ مطالعه را روشن کردم تا بنویسم و برخلاف انتظار، هیچ سایه‌ای از دستم روی میز نیفتاد.

همان‌ را زنگ زدم به شرکت و امروز را مرخصی گرفتم. از صبح رفته‌ام کلانتری و در صف بی سایه ها ایستاده ام که آقای قانون! سایه من دزدیده شده است. مگر بدتر از این می‌شود؟ هم دیر به سر کار برسی و هم بگویند بوی گند عرق می‌دهی و یک حرف در رویت و صد حرف پشتت بگویند و این وسط در گیر و دار رسیدن به اتوبوس سایه‌ات هم دزدیده شود. دیشب خواب نداشتم. حال که سایه‌ای ندارم خانواده‌ام چه می‌شود؟ به دخترم بگویند خدا را شکر کن سایه‌ی پدر بالای سرت است. با خودش بگوید بابای من که سایه ندارد؟ گیرم قانون کاری کرد و دزد را گرفتند. سایه‌ام را میان آن همه سایه دزدیده‌شده چگونه پیدا کنم؟ اگر اشتباه کنم و سایه مردی دیگر روی زن و بچه‌ام بیفتد؟ لعنت. لعنت. لعنت...