این اثر به سفارش استودیو خلاقیت وینا، برای برنامه صوتی هزارنوا نوشته شده است.
نقشها
مخاطب - مسکوت؛ آرام و مشاهدهگر.
کاظم - ۲۳ ساله - شاگرد دکان پارچهفروشی؛ شوخ، اجتماعی، کنجکاو.
میرزا حسن - ۳۵ ساله - معلم مکتب؛ محتاط.
صحافباشی - تنها یک دیالوگ دارد.
راوی - دیالوگ های محدودی دارد؛ وظیفهاش به تصویر کشیدن احساسات و تفکر درونی ۳ شخصیت اصلی است.
پلان اول: حوالی خیابان چراغگاز - نزدیک ساعت ۸ شب - ساعاتی پس از افطار - صدای همهمه آدمها در پسزمینه؛ صدای سُم اسب و حرکت اسبهای تراموا.
کاظم، خطاب به میرزا حسن (با لحن هیجانزده؛ تاکید هیجانی روی کلمه «پوست»): در پوست خود نمیگنجم میرزا.
میرزا حسن، خطاب به کاظم (با لحن آرام و خسته): میخواهی چند قران پول به چند عکس متحرک بدهیم و هیجانزده نباشی؟ اصلاً گیرم به مزاقت خوش آمد؛ مگر چند بار در ماه میتوانیم از این تفریحات کنیم؟
کاظم، خطاب به میرزا حسن (بیتوجه به حرف میرزا؛ سعی میکند خودش را درگیر چیز دیگری کند؛ هیجانزده): نور چراغگاز روی سنگفرش از همینجا پیداست میرزا. چند قدم بیشتر نمانده.
کاظم، خطاب به مخاطب (لحن آرام و پرسشگر که از کاظم بعید است): تو هم که امشب خاموشی رفیق. حرفی بزن.
مکث کوتاه برای تغییر پلان - پلان دوم: درب ورودی - پرداخت هزینه بلیط و ورود
میرزا حسن، خطاب به کاظم (صدای گرفته ولی بیان سریع): چرا ورودی اینجا مثل دکان است پسر جان؟ همان یکقرانی را بگیر! ریختوپاش بیهوده نکن.
کاظم، خطاب به میرزا حسن (لحن خواهشگر): بگذار جای بهتری بنشینیم میرزا. تو یک چیزی به میرزا بگو رفیق!
میرزا حسن، خطاب به کاظم (میرزا در حال نگاه کردن به بلیطها و قیمت آنهاست): یکقرانی - دوقرانی - ۳قرانی و پنجقرانی - جهنم - ۳ تا ۲قرانی بده.
پلان سوم: قبل از ورود به سالن اصلی - در دالان ورودی - همهمه بسیار در پسزمینه
کاظم، خطاب به میرزا حسن (لحن پرسشگر): مردم توی چی خیره شده میرزا؟ این دستگاهها چیه اونجا؟
میرزا حسن، خطاب به کاظم: شهر فرنگه پسر. دوتا عکس از یه صحنه رو گذاشتن تو دستگاه. نگاه که میکنی انگار عمق دارن و زندهان.
کاظم (با هیجان بسیار و تقریباً فریادزنان): میرزا... بیا اینجا رو ببین!
مکث بین پلانها - پلان چهارم: - داخل سالن - همهمه از پلان قبلی کمتر است اما وجود دارد.
کاظم، خطاب به میرزا حسن (لحن کنجکاو و کمی کلافه): جای سوزن انداختن نیست رو زمین. یکم جمعتر بشینید خب! (مکث) اون، اون صحافباشیه میرزا؟
صحافباشی (فریادزنان): از خودتان با نوشیدنی و لیموناد پذیرایی کنید. (مکث و تغییر لحن) آهای یکقرانیها! بروید سر جایتان.
همهمهها خاموش میشوند. صدایی مکانیکی در سالن به گوش میرسد که برای حضار ناآشناست.
کاظم، خطاب به میرزا حسن: شروع شد میرزا؟
میرزا حسن (آرام و کوتاه): ساکت باش. من چمیدونم.
راوی - موسیقی آرام پسزمینه - لحن آرام و دوستانه و آرامشبخش: هر سهیتان میدانید قرار است تصاویر متحرک را ببینید، اما هیچکدامتان نمیدانید دقیقا باید منتظر چه چیزی باشید. قبلتر، حرفهایی شنیده بودید؛ بعضی میگفتند از فرنگ چیزی آوردهاند که آدم را روی پرده زندانی میکند... بعضی هم میگفتند سحر و جادو است. تصویری که تا امروز روی دیوار قهوهخانهها و ... ثابت بوده است، امروز مقابل چشمان شما حرکت خواهد کرد.
کاظم، خطاب به میرزا حسن (با صدای آرام (به دلیل سکوت حاکم بر سالن) اما هیجانزده): نمیتونم باور کنم... میرزا... نگاه کن... اون مرده... داره کوچه رو جارو میزنه... چ چ چجوری ؟
میرزا حسن، خطاب به کاظم (لحن دردمند شکایتگر): پهلویم را سوراخ کردی، آرنجت را بکش کنار!
در این لحظه، شما دو انتخاب دارید:
۱. تا انتهای فیلم را مشاهده میکنید.
۲. از سالن خارج میشوید.
انتخاب ۱:
صدای فیلم در پسزمینه ادامه پیدا میکند.
راوی - گزارشگر: کاظم دیگر چیزی نمیگوید. تا چند لحظه پیش داشت با میرزا شوخی میکرد، حالا حتی پلک هم نمیزند. مرد روی پرده هنوز مشغول جارو کردن است و هیچکس چگونگیاش را نمیداند. مردی که اینجا نیست جلوی مردمک چشمان شما راه میرود.
صدای غلتک به گوش میرسد.
کاظم، خطاب به میرزا حسن (با نگرانی): میرزا... این چیه داره میاد سمتش؟
صدای برخورد غلتک با مرد – صدای واکنش حیرتزده تماشاگران
کاظم، خطاب به میرزا حسن (وحشتزده): یا علی...
کاظم (با تعجب): نگاه کن! نمرده! مثل یک تیکه پارچه صاف شده.
راوی: چند ثانیه طول میکشد تا بفهمید چیزی که منتظریش بودید قرار نیست اتفاق بیفتد. مرد نه مرده و نه زخمی شده. انگار این دنیای جدید قوانین خودش را دارد.
میرزا حسن (با لحن تند و تاکید روی کلمه «حقه»): این حقه است.
صدای ادامه فیلم در پسزمینه به گوش میرسد. فیلم به پایان میرسد و صدای همهمه دوباره اوج میگیرد.
کاظم (صدای آرام و متفکر): دوباره میآییم.
میرزا حسن: با این قیمت؟
کاظم (با خنده): این بار خودم پولش را میدهم.
کاظم، خطاب به مخاطب: نظر تو چیه رفیق؟
انتخاب ۲:
صدای فیلم در پسزمینه، صدای کشیده شدن لباس روی زمین، صدای جابهجا شدن پاها.
راوی - لحن گزارشگر: بلند میشوی. کاظم به پرده خیره مانده. میرزا حسن متوجه رفتنت میشود.
میرزا حسن، خطاب به مخاطب: کجا؟
کاظم (با تعجب): کجا میری رفیق. اگر هم خوشت نیامده حرمت دو قران را نگه دار.
سکوت – نوعی خلا
میرزا حسن: بگذار برود.
صدای قدم زدن. صدای سالن کمکم دور میشود و صدای خیابان و درشکهها نزدیکتر میشوند.
راوی: از دالان عبور میکنی. چند قدم مانده تا بیرون، دوباره صدای خیابان به گوش میرسد؛ صدای اسبها، چرخ درشکهها. نورهای چراغهای گاز روی سنگفرش – همه چیز همان است که بود اما، نه دقیقاً همان. (مکث) از دیدن هر آنچه که در تمام عمر، خودت تماشا میکردی، روی پردهای کرخت، احساس بیزاری و بیدینی میکنی. گویی انسان در کار خدا دخالت کرده است.
نظرات
در حال بارگذاری نظرات…