اینجا سیاره برفی است. چند صد سال است که آقای خورشید هر شب از غرب به شرق طلوع میکند و این هیچ چیز از برفی بودن این سیاره کم نکرده است. دلیلش هم دقیقاً نمیدانم چیست. شاید چون اینجا خورشید آقاست و آبنبات چوبیها خریدار ندارند. آخر، خانم ماه خیلی وقت پیش آقای خورشید را ترک کرد و برای آقای خورشید دیگر دلیلی برای آبنبات خریدن نمانده، ولی خب هنوز حضرت تناقض هر شب یک آبنبات چوبی روی سرزمین برفی میرویاند که با کاغذ کادوهای پنج برعکس پوشیده شده است. ریشههایشان در نوک این مخروط سیاره برفی به هم میرسد. برفی. میدانی این سیاره همیشه هم مخروطی و برفی نبود. آن زمانها که خانم ماه هر روز به آقای خورشید میتابید اینجا استوانهای بود و سبز... اما خب... گفتم دیگر. خانم ماه چند صد سال پیش رفت و اینجا شد برفی و مخروطی. همان روزها بود که تابع متناوب زندگی شد نامتناوب. آخر، تابع متناوب در دامنه اعداد حقیقی برد حقوقی دارد اما از آن روز که خانم ماه رفت حضرت تناقض سیگارش را با سیاره برفی خاموش میکند.
آبنبات چوبیها هم داستان را فهمیدهاند. چند شب پیش باد سمت شمال خبر آورد که آبنباتها میخواهند خود خوری کنند. یعنی همدیگر را آنقدر بمکند تا تمام شوند و سیاره برفی بشود قبرستان برفی.
باد شمال میترسد که نکند شیره آبنباتها برفها را آب کند و خانم ماه برگردد. آخر آن موقع آقای خورشید آبنباتی برای دادن به تنها نور زندگیاش ندارد.
نظرات
در حال بارگذاری نظرات…