دریای مرده فکر می‌کرد مرده است. اما نمرده بود. سیاه و کدر بود و آشغال‌هایی که روی سطحش پخش شده بودند با هر وزش باد به این طرف و آن طرف می‌رفتند. بوی گندش باعث شده بود هیچ کس از اهالی ساحل نزدیکش نشود. اما خب نمرده بود. چون دفترچه خاطرات یک مرغ دریایی تویش افتاده بود.

یک روز مرغ دریایی بادبادک را دید که برای رسیدن به تخت پادشاهی آسمان هی بالا و بالاتر می‌رود. با چنگالش بادبادک را سوراخ کرد و روی ساحل انداخت. اما همین که چنگالش را باز کرده بود، دفترچه خاطراتش پرت شده بود توی دریا.

بادبادک مرده بود. دریا نه. مرغ دریایی باید آخرین خاطره‌اش را یادداشت کند.