در تمام این سال‌ها هیچ چیز به اندازه بیمار شماره 7 من را به تعجب وا نداشته است. هنوز هم فکر کردن به آن روز‌ها لرزه بر اندامم می اندازد. بیمار عصر روز 27‌ام مهر سال 87 به دفتر مشاوره‌ام مراجعه کرد. ظهر که داشته از کارخانه تولید سیمان به خانه‌ی پدر زنش برمیگشت، در مترو کسی را دید که با خنده و چهره‌ای تمسخر آمیز به او زل زده است. لحظه‌ای به خودش می‌لرزد. خنده‌ی تمسخر آمیز فرد را بر این تعبیر می‌کند که تمام راز هایش را می‌داند. از این تعبیر وحشت تمام وجودش را بر می‌دارد به مدیریت ایستگاه می‌رود تا فرد که با مترو رفته است را پیدا کند. تحویلش نمی‌گیرند و دیوانه خطابش می‌کنند. عصر همان روز به دفتر من آمد. پارانوئید شدید را در او تشخیص دادم. دستور بستری فوری‌اش را در بیمارستان روزبه نوشتم. از دفترم بیرون رفت و یک هفته نگذشته بود که پلیس برای تحقیقات به دفترم آمد. خودش و دختر رئیس کارخانه را با هم آتش زده بود.