فصل اول – دفترچه خاطرات نگهبان
یک شنبه – ساعت 8 و 10 دقیقه شب ( در هیچ جای دفترچه به تاریخ دقیق اشاره نشده است. کشف تاریخها با دقت و کنکاش در تطابق دادن روز وقایع با سالهای مختلف توسط من میسر شده که در ادامه به آن اشاره خواهم کرد. )
هر سال که سرما به جان این شهر می افتد کلی خسارت به بار می آورد. صبح ماشین روشن نمیشد. دیروز عصر که به خانه برگشتم سالم سالم بود اما صبح باطریاش از کار افتاده بود. در این سرما دو ساعت منتظر ماندم تا کسی پیدا شود و به دادم برسد تا دوباره در روح باطری بدمم و نهایتا هفت و نیم سر پست رسیدم. بابت تاخیرم نگران و از خودم و سرما عصبی بودم. شانس آوردهام که اتفاقی در غیابم نیفتاد.
قهوه را نخورده بودم که چهار بیمار را به ما منتقل کردند. این چیزها اینجا عادی بود. خانوادهها و دوستهایی که تحت تاثیر فاجعهای مشترک زخمی عمیق میخوردند و بستری میشدند. هرچند که غالبا نوع بروز درد و زجرشان متفاوت بود. یکی عربده میکشید و یکی ساکت به گوشهای زل میزد. یک بار شنیدم درد کسی که زل میزند نسبت به کسی که عربده میزند بیشتر است. خیلی این موضوع را قبول ندارم. شاید آن کسی که زل میزند لال باشد یا حرفی برای گفتن نداشته باشد یا اصلا روزه سکوت گرفته باشد. به کسی چه مربوط است و چه ربطی به میزان دردش دارد؟ چه داشتم میگفتم؟ صبح آنقدر درگیر آن چهار نفر شده بودیم که قهوهام سرد شد. از قهوه سرد تنفر دارم.
تا ساعت 5 که شیفت را تحویل دادم اتفاقی نیفتاد. نگهبانی کار سخت و فریب دهنده ایست. بیشتر روزها آرام و بیتلاطم میگذرند. با خودت میگویی مشکلی برای مواجه شدن و اتفاقی برای افتادن و فاجعهای در این نزدیکی نیست. پس خیالت راحت میشود و دیگر دل به کار نمیدهی و در همین زمان انبوه شیاطین بر سرت خراب میشوند تا به تو ثابت کنند اشتباه میکردی. نگهبان قبلی سر همین خوش خیالیها اخراج شد و من دلم نمیخواهد پا جای پای او بگذارم.
نظرات
در حال بارگذاری نظرات…