- امشب از همیشه کامل‌تری!

ستاره چشمک‌زن به ماه گفت. قرار نانوشته بود. هر ماه یک بار که ماه در اوج خودش بود ستاره از دور بهش چشمک می‌زد و بوسه‌اش را به دست باد می‌داد تا برساند به ماه.

چیزی هم از ماه نمی‌خواست. همین که می‌تابید برایش کافی بود. همین کامل بودنش را جشن می‌دانست و بیست و نه روز دیگر که کامل نبود، چشمان ستاره چشمک‌زن هم بسته بود.

ترجیح می‌داد از کینه بمیرد. نه از حسرت.