بنا به یاد آوری خاطرات شیطنتهای دوران دانشجوییام، به عطر فروشی نزدیک برج خاطره رفتم. من هم دانشجویی بودم مثل همه دانشجوها، بعد از دوازده سال تفکیک جنسیتی و کبوتر با کبوتر باز با باز و همجنس با همجنس و همان داستانهایی که گوش همه را کر کرده است، ما را کنار هم نشاندند. جوان و مغرور بودیم. فکر میکردیم تا همیشه هم جوان میمانیم و دنیا حول ما و خواسته هایمان میچرخد. چه خوب چه بد، چه درست چه غلط، گذشت.
مدیریت عطر فروشی عوض شده بود اما ساز و کار و چیدمانش نه. هنوز گران ترین عطرها را در محفظه شیشهای -که مثل ستونی از کف مرمری تا سقف به سبک کلیساهای ایتالیا گچ بری شده کشیده شده بود- نگه میداشتند. هر برند جایگاه خودش را در قفسهها داشت و بدون کسب اجازه از مدیریت کسی حق تست عطرها را نداشت. غالبا نیازی هم به این کار نبود چون مشتریان میدانستند دنبال چه هستند و در تصمیم خود دچار ابهام نمیشدند که اگر هم میشدند، چند عطر را با هم میخریدند. جوانکی تپل کنار قفسهی عطرهای برند تام فورد ایستاده بود و مشتریان را راهنمایی میکرد. نمیدانست من هم زمانی همان جایی وایستاده بودم که او وایستاده. از نظرم خیلی از او فروشنده لایق تری بودم چون هنوز هم که هنوز است راجع به هر برند میتوانم یک کتاب توضیح و تفسیر ارائه دهم و او تازهکار و گیج بود.
داشتم جوانک را برانداز میکردم که بوی گندی به مشامم رسید. بویی که میتوانم به اعتبار برند ورچاسه قسم بخورم در تاریخ آن عطرفروشی بیسابقه بوده است. میتوانست عطر فروشی را برای همیشه تعطیل کند یا مشتریان افت و خیز زندگی ندیدهی میراث خور دزد مایه دار پاپتی را برای همیشه از عطر فروشی متنفر کند و چند نفر را از نان خوردن بیاندازد. جوانک را سر جایش ندیدم. احتمالا رفته بود به مدیریت گزارش ترکیدن لوله فاضلاب یا چیزی شبیه این را بدهد.
چشمم خورد به پیرمرد آشغال جمع کن خمیدهای که روبروی ستون عطرهای گران قیمت ایستاده بود. زیر چشمهای سیاهاش گود افتاده بود که خبر از بیخوابی کشیدنها و مواد زدن هایش میداد. پوستش چرک و سیاه و آفتاب سوخته و پر از چین و چروک بود. لباس هایش هیچ ربطی به هم نداشتند. کت سیاه پاره پورهای که میشد حدس زد زمانی مال یک معلم بوده و شلوار نخی گشاد کثافت بستهای که به نظر می آمد قبل از کثافت بستن سفید بوده است. جوانک و مدیر با هم سمت پیرمرد آمدند تا قبل از آنکه مغازه را بیشتر از این به گه بکشد بیرونش کنند که پیرمرد با انگشت اشاره دست چپش عطر ادوپرفیوم مردانه کرید را نشان داد. عطری که شرط میبندم حتی اسمش را نمیتوانست هجی کند. مدیر که شرمی بابت خندهی تمسخر آمیزش نداشت عطر را از قفسه بیرون آورد، روی میز گذاشت و قیمت را بلند گفت. پیرمرد بیآنکه تغییری در عضلات صورتاش یا طرز نگاهش ایجاد شود اول به عطر و بعد به مشتریان حاضر در عطرفروشی نگاه انداخت. مشتریان همه به صحنهای زل زده بودند که بیشتر به نمایش میمانست اما واقعی و زنده و پویا بود. پیرمرد کوله ورزشی پارهای که روی دوشش انداخته بود را روی میز گذاشت. تمام اسکناسهای داخلش را بیرون آورد و روی میز ریخت. خندهی مدیر جایش را به حیرت داده بود. به دستور مدیر، جوانک شروع کرد اسکناس هارا شمردن.
پول پیرمرد دقیقا به اندازه قیمت عطر بود. جوانک عطر را بسته بندی کرد، فاکتور را نوشت و تحویل پیرمرد داد. مدیر خواست بابت خندهی زنندهاش عذر خواهی بکند که پیرمرد عطر را از جعبه در اورد. جلوی چشم تمام مشتریان روی زمین خالیاش کرد. شلوارش را کشید پایین و در ظرف عطر شاشید. در ظرف را بست و روی میز گذاشت. کوله را روی دوشش انداخت و بیهیچ حرفی از مغازه بیرون رفت. بدون معطلی از مغازه بیرون زدم تا تعقیبش کنم...
نظرات
در حال بارگذاری نظرات…