-می‌دونی می‌کائیل، آدم‌ها چند دسته اند. اول اونایی که مرگشون واسه هیچ کس مهم نیست. کسی بهشون فکر نمی‌کنه. جسدشون بعد چند هفته به خاطر بوی گندش پیدا می‌شه و دولت توی چاله‌های پر از زباله‌ی شیمیایی و دارویی و صنعتی آتیششون می‌زنه چون هیچ کس نیست که براشون چند متر خاک برای راحت خوابیدن بخره. دوم اونایی که بعد مردنشون بقیه یادشون می‌اد وجود داشتن. آدمایی که بین صفحه‌های زندگی از یاد رفتند. طرد شدند. سقوط کردند. ضربه خوردند. نادیده گرفته شدند. یک روز می‌میرند و دوست‌های قدیمی و خانواده و دور و اطراف دوباره کنار هم جمع می‌شند و اشک می‌ریزند که چرا تا وقتی زنده بود به یادش نبودند. سوم اونایی که مرگشون می‌تونه یک حکومت رو عوض کنه و تاریخ به قبل و بعد مرگشون تقسیم می‌شه. ما اگر بمیریم از این‌ها می‌شیم.

-یک حالت رو یادت رفت جبرئیل عزیزم. آدم‌هایی که در خوبی می‌میرند. دوست‌ها و خانواده و نوه هاشون کنارشونن. قدرشونو طی زندگی دونستن و بعد مرگ هم به یادشون می‌مونن.

- اونا مال قصه‌ها اند میکائیل. تازه نه قصه‌هایی که سینا می‌نویسه. قصه‌هایی که سینا بهشون فکر می‌کنه اما هیچ وقت بابتشون قلم توی دستش نمی‌گیره.