ستاره چشمکزن رو به ستوان گفت:
- نمیخوای بری پایین؟ زن دومت هم ولت کرده، اما پسر اولت هنوز منتظرته. به چیزهایی که مونده فک کن. نمیخوای بری پایین؟
ستوان نگاهی به نردبان زیر پایش انداخت. کل مسیر را یک نفس بدون توقف آمده بود. آن وسطها هم محض محکمکاری چند پله را از جا کند که یک وقت هوس برگشتن به سرش نزند. اما الان که بالا را نگاه میکرد میفهمید. این نردبان کوفتی تمامی ندارد. تا بینهایت هم میتوانی بالا بروی، ولی هر روز برگشتن به پایین و آنهایی که دوستشان داری سختتر میشود.
ستوان خیلی راه آمده بود. ولی خسته نبود. صرفاً به. به پوچی رسیده بود که با خودش گفت حتما موقتی است و زود به حالت قبل برخواهد گشت. دستهایش را از نردبان برداشت که یقهاش را صاف و موهای سفیدش را مرتب کند که به پایین پرت شد. پسر اولش منتظرش بود.
نظرات
در حال بارگذاری نظرات…