میز یادگاری خودش را سمت پیانو خم کرد:

- تو را برای چه خریده؟ بلدت است؟

- بلد؟ چیزها می‌گویی! توی نمایشگاه حتی بلد نبود چطوری روی صندلی‌ام بنشیند. ساز بزند؟ نه با با ازین عرضه‌ها ندارد.

- پس چرا خریدت؟

- تراپیست احمقش بهش گفته در زندگی‌ات لطافت یک زن را کم داری. این هم صاف آمده نمایشگاه به پیانو خریدن.

- تو از کجا می‌دونی؟

- به فروشنده اینار و گفت. همون جا یک قرارداد بست که هر هفته یک خانم بیاد براش پیانو بزنه و بره.

پارکت کف اتاق که داشت گوش می‌داد نتوانست جلوی خودش را بگیرد:

- عجب با سیاسته مردک.

- سیاست؟ نبودی ببینی توی مغازه چقدر قیافش در مونده بود. انگار یه سطل آب یخ رو سرش ریخته بودن.

حرف پیانو تمام نشده بود که در باز شد. مرد گیج و عصبی بود که نگاهش به میز خاطره خالی گوشه اتاق افتاد. رویش را خالی کرده بود تا بتواند فراموش کند. به سمت میز رفت. برش داشت و محکم کوبید وسط پیانو.

آن‌قدر کوبید که هم میز خاطره شکست، هم پیانو، هم پارکت کف اتاق. در زندگی‌اش لطافت یک زن را کم داشت.