جلال کنج راهرو روبهروی درب ورودی ایستاده بود. میان جمعیتی که روبهروی چشمانش فریاد میکشیدند و یکدیگر را هل میدادند چند چهرهی آشنا دید. نگاهی به داخل انداخت. چند نفر بر سر صندلی نزدیکتر به سکو با هم دعوایشان شده بود. در ابتدای راهرو مادرش را نیمههوشیار دید. دو نفر که صدای حرفهایشان در میان خندههای دیگران گم شده بود مغرورانه زیر بغلهای مادرش را گرفته بودند. هر کس که رد میشد ضربهای به شانهی جلال میزد:
-دمت گرمه پسر
-عجب کاری کردی
-بخند پسر. همه عاشقت شدن
چند دقیقه بعد برادر بهرام وارد سالن شد. حضار بلند شدند و خودجوشانه سرود انقلاب را خواندند. انقلاب تازه پیروز شده بود و جلال با آن سرود جدید آشنا نبود. نان، کار و برابری تا چند وقت پیش در شعارهای معترضانهشان شنیده میشد. امروز در سرود. جلال نگاهش را از جمعیت برداشت و به سردر نگاه کرد. پیش از انقلاب اسم آنجا سالن اجتماعات بود و جلال نزدیکش هم نشده بود. امروز اما اسمش سالن اعدام بود و جلال حدسهایی راجع به آن میزد.
برادر بهرام که انتظارش برای داخل شدن جلال بیپاسخ مانده بود بیرون آمد. روی زانوهایش خم شد و با لبخند به جلال نگاه کرد.
-حست رو میدونم پسرم. خوب میدونم. ما همه به خاطر تو اینجاییم. همهی آدمهای داخل، ما همهمون به تو افتخار میکنیم. تو کار خیلی بزرگی کردی.
کار بزرگ. جلال به تکه نانی که دیروز به دوستش داده بود فکر کرد. مادرش گفته بود به هیچکس راجع به آن نانها نگوید اما دوستش گرسنه بود. جلال لبخند زد. میدانست کمک کردن به دوستش کار درستی بوده است. مادرش همیشه همین را به او میگفت: «ما توی جنگیم جلال. میجنگیم تا همه با هم برابر شیم. میجنگیم تا دیگه گرسنه نباشیم.» و جلال همین کار را کرده بود.
برادر بهرام کلاهش را از سر برداشت و روی سر جلال گذاشت. دقایقی بعد جلال و برادر بهرام روی سکو بودند. صدای تشویق حضار بلند شده بود.
-برادران! پس از سالها ستم و گرسنگی، آوارگی ما تمام شد. دیگر زحمات ما جیب دیگران را پرتر نمیکند. امروز ما هستیم و ما با هم برابریم. ما به برادر جلال افتخار میکنیم. به او افتخار میکنیم که نگذاشت آرمان ما لکهدار شود. مادر جلال که آشپز ما و مورد اعتماد همهی ما بود، از اعتماد ما سوءاستفاده کرد و بیش از آنچه برایش مقرر شده بود آرد دزدید و مخفیانه نان پخت. نانی که ما برای برابری آن جنگیدیم.
عذرا که هوشیارتر شده بود فریاد زد: «من به اندازهی همهی شما جنگیدم.» اما صدایش در جمعیت گم شد. برادران جلال را روی دوشهایشان گذاشته بودند و با خوشحالی با او شوخی میکردند. جلال میخندید. زیر پای عذرا خالی شد.
نظرات
در حال بارگذاری نظرات…