یک هفته پیش، حوالی ساعت ۸ شب دوشنبه، صدای غرش آسمان در خیابان، کوچه‌ها و خانه‌ها پیچید و چندی بعد باران شروع شد. ساعتی نگذشته بود که آب روی سنگ‌فرش کوچه بالا آمده بود. آدم‌ها در تاریکی شب چکمه‌هاشان را پوشیدند، چتر به‌دست گرفتند و زیر نور ماه قدم زدند. نه من و نه هیچ‌کدام از آن آدم‌ها فکر نمی‌کردیم باران آن شب یک هفته طول بکشد. آن آدم‌های چکمه‌پوش چتر به‌دست چند شب است که بیرون نیامده‌اند.

امروز همسایه‌ها دوباره رخت‌ها را در تراس آویختند تا زیر گرمای خورشید خشک شود. گربه‌ها بیرون آمدند و زیر سایه‌ی درختان روی اسفالت گرم کوچه لم دادند. به آسمان نگاه می‌کنم و آسمان به من. آسمان امروز همان آسمان دیروز است. همان آسمان همیشگی که هر چه در دلش باشد می‌گوید.