از زمان شلیک اولین گلوله از آن سوی مرز وطن، تا زمان برخورد آخرین موشک و خاکستر شدن و مدفون شدن آنچه روزی زندگی نام داشت، خورشید خشم بالای سرمان روشنگر مسیر و راهمان شده است. قلبمان در شعله هایش می‌سوزد و عرق شرم بر پیشانی‌مان نشسته است و خورشید خوب می‌داند که آن آخرین موشکی که خاکمان را به آتش کشید، آخرین موشک جنگ نبوده است. جنگ ادامه دارد و ما می‌سوزیم و ادامه می‌دهیم.

این روز‌ها در عین حال که ساعت هایمان مثل قبل نبض می‌زند، زمان در سردخانه‌های شهر، همچون تنی زخمی و بی‌جان، منجمد و ساکن مانده است. زمان در روان و جان و زندگی‌مان از حرکت ایستاده است. ماه‌هاست که شبانه روز و روزانه شبمان انعکاس خشم خورشید ظهرگاه است. در این زمان منجمد، هیچ چیز زاده نمی‌شود و تنها می‌رانده می‌شود. هیچ چیز ساخته نمی‌شود و فقط ویران می‌شود. هنر مردمان ما در این روزها، دوام آوردن است.

خورشید خشمگین ظهرگاه، انجماد زمان و دوام آوردن. می‌توان دوام آورد بی‌آنکه هویت از دست رفته خود را پس گرفت؟ این روز‌ها گاهی به آینه خیره می‌شوم و سعی می‌کنم به خاطر بیاورم که بوده‌ام و بر من چه گذشته است و سعی می‌کنم به خاطر بیاورم که بوده ایم و بر ما چه گذشته است. تک تک کسانی را به یاد می آورم که می‌توانستند امروز بخشی از ما باشند. نیستند. آیا ما بدون آنها هنوز ما هستیم؟ یا که این ما تکه‌تکه شده است و تکه‌ای از این ما زیر خاک است و تکه‌ای دیگر روی خاک. این روز‌ها بیش از هر زمان دیگری سعی می‌کنم تکه‌های این من و این مارا به هم پیوند دهم. آیا ما بدون آنها هنوز ما هستیم؟