ادامه فصل اول – دفترچه خاطرات نگهبان

چهارشنبه – 7 و 45 دقیقه شب

می‌گویند برف خواهد آمد. برفی سنگین. امان از این سرما که دمار از روزگار ما در آورده است و دست از سرمان بر نمی‌دارد. هفته بعد شیفت شب با من است. اگر امشب و فردا برفی باریدن بگیرد و بنشیند و لباس پشمین سفید تن زمین و راه‌ها کند از تمام زیبایی هایش سختی گشت زنی در تاریکی شب و برف رسیده تا کمر به من می‌رسد. لا اقل اگر شیفت صبح با من بود نور و گرمای خورشید کارم را ساده‌تر می‌کرد. حالا که نیست. قهوه را در راه برگشت خریدم. شب‌های سخت و سردی در پیش رویم است.

امروز فهمیدم به محیط بی‌آنکه بدانم عادت کرده‌ام. خو گرفته‌ام دیگر. آن روز‌های اول همه چیز برایم عجیب بود. در تیمارستان هیچ چیز آنگونه نیست که در زندگی عادی می‌بینیم. اشیا حالتی گرد دارند تا بیماری نتواند به خودش آسیب بزند. بیمار‌ها در سالن‌ها و اتاق‌های بزرگ بستری اند و هیچ شباهتی در نوع بیماری لزوما به بیمار کناری‌شان ندارند. پرستار‌ها در شیفت‌های منظم بخش هارا تحت نظر دارند تا چیزی از کنترل خارج نشود و من همیشه باید به همین دلیل در دسترس باشم. آن اوایل برایم عجیب بود که شب‌ها پرستار‌ها در کنار هم و چسبیده به هم در راهرو‌ها و سالن‌ها قدم می‌زنند. می‌ترسند و این ترس در عمیق ترین نقطه قلبشان رسوخ کرده است.

چند صفحه نوشته‌ام و تمام‌اش به تیمارستان مربوط است. دست خودم نیست. اگر سنگ هم به مدت چند ماه روزی دوازده ساعت تحت فشار جریان آب قرار بگیرد تاثیرات و تغییرات رویش مشهود و غیر قابل انکار می‌شود. البته مطمئن نیستم واقعا اینگونه باشد ولی الان اینگونه به نظرم می‌رسد. هیچ فلسفه بهتری برای توجیه این غرق شدنم در کار به ذهنم نمی‌رسد.