به کرّات رخ داده است که نتوانم برخی افعال را در حال ساده برای ضمیر اول شخص مفرد صرف کنم. گویی طلسمی است که شکستن آن از توان من خارج است. حال بگذارید من مسئله را در مقابل دیدگان شما شرح دهم، شاید فرجی شود و از میان شما صاحبان اندیشه، مبعوثی دست راستش را بر سر من بگذارد، بلکه این طلسم شکسته شود.

بنده‌ی حقیر و شما حضار گرانقدر، خواسته یا ناخواسته تجسمی از کمال در هر کار را در ذهن خود پرورش داده‌ایم. این تجسم بازتابی از تصویر شخصیتی است که می‌خواهیم آن را زندگی کنیم. به همین علت ما همواره در تلاشیم تا اعمال خود را به تجسم خود از کمال نزدیک‌تر کنیم. دقیقاً از همین نقطه مسئله‌ی من شروع می‌شود.

مدت‌هاست که در برخی مسائل روزبه‌روز به کمال ذهنی خودم نزدیک می‌شوم و از قضا در دیگر مسائل روزبه‌روز دورتر، گویی کمال سایه‌ی من است و هرچقدر می‌دوم به آن نمی‌رسم. به همین خاطر گفتم نمی‌توانم برخی افعال را در حال ساده برای ضمیر اول شخص صرف کنم. نمی‌توانم بگویم «من این کار را انجام می‌دهم.» چون نمی‌دهم.

این داستان یکی دو روز نیست، یک چرخه‌ی تکرارشونده است که از هر طرف نگاهش می‌کنم نامتناهی به نظر می‌رسد. هر بار قسم می‌خورم علیه‌اش قیام کنم و هر بار این قیام در نطفه خفه می‌شود. گویی نمدی است که هرچقدر بیشتر در آب می‌ماند سنگین‌تر می‌شود. آیا این وضعیت چیزی به جز طلسم‌شدگی است؟

با وجود تمام این تکرارها هنوز امیدم را از دست نداده‌ام و کاری هم جز این نمی‌توانم انجام دهم. باور دارم روزی این چرخه شکسته خواهد شد. امید داشتم آن روز امروز باشد اما نبود، روزهای گذشته هم امید به تغییر داشتم اما رخ نداد. اما باور دارم روزی خواهد رسید که تمام آن افعال صرف‌نشده را، در زمان حال ساده برای ضمیر اول شخص مفرد صرف خواهم کرد.