کتیبه، تخته سنگ بزرگی بود که روی ان طرحی از تمام افراد قبیله از ابتدا تا به الان وجود داشت. قرار بود با ازدواج من هم، طرح او در کنار من روی کتیبهی قبیلهام قرار بگیرد و طرح من کنار او، روی کتیبه قبیلهاش. برای همین ان کتیبه انقدر مهم و محفوظ بود. نماد پیمان بین قبایل بود و تاریخچه یمان. غیر از مراسمهای ازدواج یا تغییر بزرگ قبیله، از چادر رئیس قبیله بیرون نمی امد.
لحظه به لحظه ان صبح را یادم است. از لحظه بیدار شدن گرفته تا سوار بر اسب به سمت قرارگاه حرکت کردن و ان سکوت محض. جشن، بعد از ترسیم طرح هایمان روی کتیبهها شروع میشد و قبل ان هیچ حرفی جز سکوت رد و بدل نمیشد. سکوتی که اضطرابم را بیشتر و مراسم را به یاد ماندنیتر میکرد. از اسبها پیاده شدیم تا کتیبه را از گاری پیاده کرده و روی زمین قرار دهیم که وسط این گیر و دار، چشمم به او افتاد. در زیبا ترین و مقتدرانه ترین حالت خودش نشسته بود و به من نگاه میکرد. در ظرافتش غرق شده بودم که پایم به سنگی گیر کرد و کتیبه با صدایی مهیب و خشن افتاد و به سه قسمت تقسیم شد.
من از همان اول هم مثل الان که دارم اخرین قدم هایم را به سمت اتش بر میدارم، اضطراب محافظی را داشتم که نتوانسته از قبیله محافظت کند و محکوم به در زجر، مردن است.من، نتوانستم از تاریخ قبیلهمان محافظت کنم.
نظرات
در حال بارگذاری نظرات…