به هم زل زده بودیم. من نشسته روی صندلی چوبیام، لب پنجره و گربهام نشسته روی میز شیشهای، کنار دیوار. حوالی عصر بود و هوا روشن اما، چشمان براق گربهام شب زودهنگام را به من گزارش میداد. چند لحظه چشم از من برداشت؛ روی میز بین قلم و دوات و کاغذ پاره هایم شروع کرد به کاویدن و کاوید تا که قلبم را در خط اخر شعرم تنها و خسته و در خود فرو رفته پیدا کرد. از کاغذ بیرون کشیدش و گذاشتش روی میز و دوباره، به چشمانم زل زد. حالا دیگر واقعا شب شده بود. قلبم را یکم روی میز قل داد، هلش داد تا لب میز و همزمان که به هم زل زده بودیم انداختش زمین. شکست. حس کردم به میم مالکیت کلمهی گربه ام، معترض شده یا خواسته گامی در جهت استقلاش بردارد. نمیدانم.
الان چند روز است که شب است. من و گربهام با چشمان براق به هم زل زده ایم. آخر او هر کاری هم بکند باز هم گربهی من است. حتی اگر تکههای شکستهی همین "من"، روی زمین لا به لای موهای گربهام، تنها باشد و خسته و در خود، فرو رفته.
نظرات
در حال بارگذاری نظرات…