مرز بین رویا و تحقق رویا میشود مرز بین فکر و عمل، میشود مرز بین ترسیدن و انجام دادن. مثل آن دفعه که شب در حالی خوابم برد که سوزی که از پنجره اتاقم که همان روز شکسته بودمش میآمد، آزارم میداد. خواب دیدم خسته و تشنه میان یک کویر بیدار شدهام. تا آن موقع کویر نرفته بودم اما به شکل عجیبی با آن تشنگی و آن فضا احساس آشنایی کردم. میل به بقای ذاتیام فرمان داد بلند شوم و به دنبال آب بگردم. من هم راه رفتم به هر سمت که انعکاس نور در آب را دیدم. کنار آب نشستم و تا که خواستم لبیتر کنم دیدم جای آب شن است و جای تصویرم در آب، سایهام بر زمین.
چند روز گذشت و این داستان بارها تکرار شد. تا وقتی که برای آخرین بار، نشستم لب چشمه و دیگر جرئت نکردم دست به آب ببرم. حس خوبی نداشتم آخر. آن همه راه رفته بودم و هیچ نصیبم نشده بود. بیآنکه دست به آب ببرم بلند شدم و به مسیرم ادامه دادم و تا آخر آن خواب که با مرگ من از تشنگی تمام شد، دیگر چشمهای ندیدم.
صبح با این حسرت از خواب بیدار شدم که نکند آن آخرین سراب واقعا هم سراب نبود. که اگر نبود، سراب من کویر بود و تشنگی من، تنها یک فریب.
نظرات
در حال بارگذاری نظرات…