زن زنگ زد به شرکت سمپاشی:
- سلام... بله برای سمپاشی تماس گرفتم. ببینید این دیوارها موش دارند و این موشها هم گوش. من هی میآیم بلند فکر کنم و روی پروژههایم تمرکز کنم، یادم میآید دیوار دارد میشنود، بههم میریزم، رشته کلام از دستم میرود... اممم ببخشید؟ با کی کار داشتم؟ اه دیدید؟ همین الان رشته کلام از دستم در رفت. لطفاً زودتر بیایید قضیه را فیصله دهید.
خانه را سمپاشی کردند. جنازه موشها را ریختند توی پلاستیک زباله و بردند. زن نشست که بلند فکر کند و به کارهایش برسد که فهمید هیچ شنوندهای ندارد. برای کی بلند حرف بزند؟ وقتی هیچکس بهش اهمیت نمیدهد، چرا کاری کند؟ زنگ زد به شرکت سمپاشی و گفت:
- میشه لطفا جسد موشها رو بهم تحویل بدید؟ لازمشون دارم.
نظرات
در حال بارگذاری نظرات…