سه شنبه بود و طبق رسم انجمن عناصر جور هسته، مولکول‌ها به صرف ناهار دور هم جمع بودند. سال‌های سال افتخارشان این بود که خاص‌اند و بازیچه دست عناصر دیگر نشدند. حقیقتاً، خودشان هم یادشان رفته بود انتخاب خودشان بوده است یا از اول این شکلی بودند. به هر حال، افتخار می‌کردند که خودشان با خودشان به استقلال شخصیتی مالی و عاطفی رسیده‌اند.

N₂ داشت از کم‌فروشی گاراژ دارها می‌گفت که تازگی‌ها قاطی نیتروژن لاستیک هوا هم می‌زنند که منابع نیتروژن تهران را ذخیره کنند و بعداً که کمیاب‌تر شد و ارزش رفت بالا با رقم بالاتر روانه بازار کنند. F₂ داشت کلاس می‌ذاشت که گونه در حال انقراض حساب می‌شود و بدون بادیگارد نمی‌تواند این طرف و آن طرف برود. وسط واژه‌پرانی‌های H₂ بود که یک نفر از انجمن ترکیب‌های قطبی وارد اتاق شد و گفت:

- آقایان! علم پیشرفت کرده است! کجایید که ببینید چه بازار داغی ترکیب‌های قطبی دارند. هر کس قطبی باشد فریزش می‌کنند، می‌فرستند خارجه که ژن اصیلش را پرورش دهند. بیایید در این میدان الکتریکی اصالت خود را آزمایش کنید. بیایید آقایان! این فرصت بزرگ را از خودتان دریغ نکنید.

حس عجیبی به مولکول‌های داخل اتاق دست داد. درست یا غلط، همه‌شان می‌خواستند یک بار هم که شده شانسشان را امتحان کنند. به ترتیب N₂ و F₂ و H₂ و O₂ و دیگر وابستگان در میدان الکتریکی قرار گرفتند و همه‌شان از دم جهت‌گیری نکردند. چیزی برای جهت‌گیری در میدان نداشتند و این را تازه فهمیده بودند. کار به O₃ رسید و نتیجه مثبت درآمد. O₃ قطبی بود و جهت‌گیری کرد. گفتند که زودتر آماده سفر به خارجه شوید که آینده درخشان منتظر است.

O₃ در عین حال که خود را ناراحت از جدایی از عناصر جور هسته نشان می‌داد، ته دلش خوشحال بود که خاص است و برگزیده. با خودش می‌گفت: در تمام عمر کنار این احمق‌ها تلف شدم. همیشه می‌دانستم من از اینها بهترم. بالاخره هم که ثابت شد.

O₃ خاص را به خارجه بردند. ولی خب آنجا مولکول‌های ناجور هسته از خودش قطبی‌تر آنقدر ریخته بود که او اصلا به حساب نمی‌آمد. یک گوشه نشست و الکترون‌هایش را بغل کرد و زیر لب گفت: لعنت به شما جور هسته‌های احمق. من که می‌خواستم با عناصر دیگر جور شوم. شما نزاشتید. لعنت بهتان.