حتی خرس جنگل هم که باشی یک روزی خسته میشوی. میبینی سوز میآید و زمین را برگهای زرد و نارنجی پر کرده و تو هم از قضا شکمت سیر است. میزنی به در بیخیالی و سه ماه زمستان میخوابی. توی خانهای که زیر درخت برای خودت دست و پا کردهای و سنجاب آن روی بلوطهایش غلت میزند.
توپ تکانت نمیدهد تا وقتی که باد برایت خبر از عطر گلهای تازه شکفته میآورد. میفهمی بهار شده است و دوباره روز از نو روزی از نو. پرستوها غزلخوانند و پروانهها رقصان و زنبور و کند و عسل. عسل. دهنت آب میافتد و میروی دل از عزا در بیاوری که مامان خرسه صدایت میزند و از خواب بیدارت میکند. عصر تابستان است و بچه خرسها آمدند، بروید ماهیگیری.
نظرات
در حال بارگذاری نظرات…