ادامه فصل اول – دفترچه خاطرات نگهبان

دوشنبه – 8 و 20 دقیقه شب

صبح قهوه‌ام را کمتر از همیشه درست کردم. چند شب است که نمی‌توانم مثل قبل‌ها خوب و عمیق بخوابم. به تخت می‌روم و چشم هایم را می‌بندم اما کلی فکر و خیال بر سرم خراب می‌شود. نمی‌دانم تاثیر قهوه است یا تیمارستان رویم اثر گذاشته. دیشب تمام فکرم معطوف به آن چهار نفر بود. داستان‌های مختلف را در سرم می پروراندم و به هم مربوطشان می‌کردم.

این نوشته هارا که کسی نمی‌خواند، ولی اگر بخواند احتمالا برایش سوال خواهد شد که چرا از دیروز شروع به نوشتن روز‌های خود کردم؟ شروع به نوشتن چیز‌هایی که به درد هیچ کس نمی‌خورد و بعد از مرگم سر از سطل زباله در می آورد. دلیل ساده است. من کسی را ندارم که روز‌هایم را برایش تعریف کنم. در تیمارستان خیلی‌ها با من درد و دل می‌کنند، از بیمار‌ها می‌گویند، از مشکلات خانوادگی و بدهی‌ها و چک و قسط‌ها و طلبکار هایشان. ولی کسی به نشستن پای حرف‌های یک نگهبان میلی ندارد. می‌خواهم روز‌هایم را بنویسم تا حداقل با خودم حرفی زده باشم. کسی درونم هست که می‌خواهد حرف هایم را بشنود.

فارغ از این حرف‌ها، تیمارستان آرام است. از چند ماه پیش که من کارم را شروع کردم، کسی تلاش نکرده فرار کند یا با پرستار و دکتر‌ها درگیر شود که البته باید از این بابت خوشحال باشم اما کم‌کم حوصله‌ام دارد سر می‌رود. در تصورم نگهبان تیمارستان بودن شور و هیجان بیشتری داشت.