ادامه فصل اول – دفترچه خاطرات نگهبان

سه شنبه – 8 و 50 دقیقه شب

امروز متوجه شدم درباره آن چهار نفر پیش داوری کرده‌ام. اینگونه نیست که همه‌شان ماتم زده باشند. یکی‌شان دختر جوانی 19 ساله و شیداست. امروز لباس هایش را کنده بود. عریان وسط سالن روی تخت خودش ایستاده بود و می‌خندید و می‌رقصید. من را پیج کردند اما نیازی به دخالت مستقیمم نبود. پرستار‌ها آرامش کردند و لباس پوشاندندش.

شاید برای دولتی‌ها و دانشگاهی‌ها و بازاری‌ها زندگی حقیقتی مسلم و قابل لمس باشد. شاید منطقی نافذ و استوار را در بخش بخش آن ببینند. اما شاید آنها هیچ وقت آنقدر وقت نداشته اند که فکر کنند و ببینند در تیمارستان‌ها چه خبر است. همیشه کار‌های جدی‌تری دارند. ولی من کم‌کم دارم می‌فهمم. در میان تمام این واقع‌گرایی‌های ساختگی، جایی وجود دارد به نام تیمارستان که ماهیت هرچیزی که در آن در حال رخ دادن است سورئال است. از هیچ منطقی پیروی نمی‌کند. بر هیچ اصلی استوار نیست جز اصل دیوانگی. از هر قشر جامعه با هر تحصیلات و مادیاتی هم داخلش آدم پیدا می‌شود. هر شکل آدم هم پیدا می‌شود. هر شکل. و حتی اسمش را هم این نوادگان منطق بی‌ربط انتخاب کرده اند. تیمار یعنی غم خواری، سرپرستی، پرستاری، مراقبت کردن و پسوند ستان معنای مکان می‌دهد. با منطق خودشان تیمارستان یعنی مکان غمخواری و پرستاری. اما مکان غمخواری کجا و این زندانی که ساخته اند کجا. تیمارستان زندانی است برای پنهان کردن لایه‌های عریان و بی‌منطق انسان از چشم بشریت. شاید اگر بشر می‌دانست در تیمارستان‌ها چه آدم‌هایی به چه شکلی زندگی می‌کنند، کمتر خودش را جدی می‌گرفت.

شاید من هم زیادی خودم را جدی گرفته‌ام. شاید به خاطر همین است که شب‌ها دیگر خواب راحت ندارم و فکر و خیال‌ها حالم را می‌گیرند. شاید...