آوازه‌ی نام آوا را یک دانشگاه برداشته بود. داستان این بود که روزی کل‌کل بین دخترها و پسرها بالا می‌گیرد؛ پسرها دور برمی‌دارند که از دخترهای ورودی‌شان خواننده در نمی‌آید. چند دختر که نمی‌خواستند به‌راحتی میدان را ببازند، می‌خوانند، اما کار را بدتر می‌کنند. دخترها قافیه را باخته بودند که آوا شروع به خواندن می‌کند؛ و چه کسی می‌توانست صدایی به آن عمق و گیرایی را از یاد ببرد؟

آن وقت‌ها اغلب درگیر خودم بودم. در ورودی ما فهمیده‌نشدنِ نقاشی رسم بود. طبق عادت، هر کدام‌مان هر شب چیزی می‌کشید که فردا صبح موجبات نفهمیدن دیگران را فراهم کُنَد؛ و کسی هم مشکلی نداشت جز من. شاید چون فقط من در هر نگاه دیگران به هر نقاشی‌ام، ذره‌ای فهمیده شدن را تمنا می‌کردم.

اولین بار آوا را در همایش دیدم. به خودم آمدم و دیدم چند دقیقه‌ای است به چشم‌هایش زل زده‌ام و هیچ از آوای سه‌تار و حرکت موزون دست‌هایش نفهمیده‌ام. آوا را با انگشت به دوستم نشان دادم و گفتم:

- می‌شناسیش ؟

- آواست دیگه. دختر خواننده‌ی دانشکده موسیقی. مگه نمی‌شناسیش؟

و آرزو کردم کاش زودتر او را شناخته بودم. بعدتر، نگاه آوا کلید راز تمام نقاشی‌هایم شد. اولین بار که اتاقم را نشانش دادم، گفت:

- این همه هنر رو اینجا قایم کرده بودی آقا شایان؟ فکر کردی ما موسیقی‌ها هیچی جز ساز نمی‌فهمیم؟

آرزو می‌کردم که بفهمد، و فهمید. آن لحظه صدای زنگ که آمد، برای اولین بار آرزو کردم کسی پشت در نباشد.