خان دایی مسعود ما پرنده‌باز بود. یک زیرزمین داشت که زمانی برای پدرش بود و خودش و برادر هاش توش فوتبال بازی می‌کردند. این‌ها را خودش که نمی‌گفت، مادرم می‌گفت که تنها دختر آن خانواده بود اما یک رگش هم به دایی‌های ما نرفت. خان دایی پرنده هارا چند تا چند تا توی قفس چپانده بود و هر روز آب و دان می‌داد. آنقدر زیاد بودند که ظهر‌ها موقع ناهار که همه دور هم جمع بودیم، سر سفره برای حرف زدن با روبروییمان باید داد می‌زدیم و حنجره پاره می‌کردیم. جرئت هم نمی‌کرد کسی به خان دایی بگوید بالای چشمت ابرو است، چه برسد به اینکه یکی پیدا شود که بگوید مسعود خان، این زیر زمین را گه و شاش پرنده فرش کرده و خانه را بوی گند گرفته، آشنا‌ها فامیل‌ها می آیند در عزا و عروسی اینجا جمع می‌شوند، خوبیت ندارد... اما خب من بچه‌ی آن جمع‌ها بودم و این حرف هارا از گوشه و کنار می‌شنیدم، شاید خود دایی هم می‌شنید اما به روی خودش نمی آورد که نمی آورد.

ده دوازده سالم بود و کم‌کم داشتند مرا آدم حساب می‌کردند. عید‌ها برایم لباس نو می‌خریدند و دختر‌های در و همسایه را نشانم می‌دادند. ظهر را طبق قاعده خانه دایی خان بودیم و به استثنا تا شب نمک گیر شدیم. دایی که آن روز‌ها نگاه‌های جدی‌تر و سنگین تری به من می‌کرد همان طور که بالای مجلس نشسته بود صدایم زد، جای کیسه دانه هارا نشانم داد و مامور به این وظیفه‌ام کرد که بروم و پرنده هایش را آب و دان بدهم و چراغ‌های زیر زمین را خاموش بکنم و برگردم. شش دانگ حواسم را بستم به کار که کارنامه‌ی درخشان زندگی‌ام خدشه دار نشود. مو به مو دستورات را اجرا کردم و به مجلس برگشتم. نیمه‌های شب بود که مادرم به ترس و عجله بیدارم کرد. گمان بردم خانه آتش گرفته یا زلزله آمده که دقت کردم دیدم همه خوابند. مادرم دستم را در آن سکوت کشید به سمت زیرزمین و چیزی را نشانم داد که مو به تنم سیخ کرد. در‌ِ زیرزمین به هر ترتیب باز شده بود یا باز مانده بود و یک دسته گربه به جان پرنده‌ها افتاده بودند و تکه‌تکه‌شان کرده بودند و داشتند با ولع می‌خوردند. همان جا مادرم جانانه کتکی زد مرا که گربه‌ها برای چند لحظه گرخیدند. شبانه به خانه رفتیم و تا همین امروز صبح که خبر مرگ دایی خان را آوردند از صد متری خانه‌اش رد نشدیم. خدا بیامرز از آن موقع به بعد دیگر سراغ پرنده‌بازی نرفت. شب‌ها می‌رفت کوچه به کوچه گربه خفت می‌کرد.