خاکستری به من گفت بابا قمارباز است

این را وقتی گفت که به آقای زرد گفتم بابا تاجر سکه است

بابا خودش به من گفت تاجر سکه است

بابا با بقیه تاجر‌ها نزدیک بخاری نفتی می‌نشیند سه تا سکه را می‌ندازد به هوا و اگر بازار خوب باشد سکه‌های بیشتر گیرش می آید

ولی خاکستری به من گفت بابا قمارباز است

از اقای زرد قبل زنگ ورزش پرسیدم قمارباز یعنی چه

خط کش را روی دستم کوبید و پرسید این حرف بد را از کجا یاد گرفتم

مجبور شدم زنگ ورزش توپ جمع کن باشم

اقای زرد از جامعه می‌گوید

می‌گوید ما بزرگ می‌شویم و وارد جامعه می‌شویم

مثل بابا که جامعه را وارد خانه‌اش کرده است و تجارت می‌کند

بعضی وقت‌ها بازار بد است

مثل دیروز

تاجر‌های دیگر بخاری نفتی را با خودشان بردند

اتاق سرد است

سردتر از بیرون

اقای زرد می‌گوید کدخدا جامعه را مدیریت می‌کند

من می‌خواهم کدخدا شوم

تا جامعه را مدیریت کنم

مدیریت کار سختی است و فقط مدیر‌ها می‌توانند مدیریت کنند

یک روز تاجر بزرگی می‌شوم

سه سکه را به هوا می اندازم

بازار اگر خوب باشد باز هم سکه می‌گیرم

با سکه‌ها کتاب‌های آقای زرد را می‌خرم

با سواد می‌شوم

کدخدا می‌شوم و جامعه را مدیریت می‌کنم

اتاق سرد است

کاش امشب بازار بهتر از دیشب باشد