فردای روز قیامت که آسمان سرخ و حقایق عریان بود، در دادگاه من به جای آدمها، واژهها نشسته بودند. آنهایی که نوشته بودم و آتش زده بودمشان با تنی سیاه که بوی کاغذ سوخته میداد، اسم مرا فریاد میکشیدند. گویی ظلمی که در حقشان کردهام چنان نابخشودنی بوده که برایشان نام من دشنام است. نام من دشنام است؟ شاید اگر بیشتر دقت میکردم نام خودم را هم در آن صف پیدا میکردم.
اولین شاکی را خدا به جایگاه خواند. واژهای که آتش زدنش گناه مشترک من و تمام نویسندگان عالم بود. عشق. عشق را خود خدا یک قدم یک قدم تا جایگاه میکشید و با نگاهی ویرانگر نظارهام میکرد. انگار تقصیر من بوده که والاترین مخلوقش که عشق باشد، روزی به دست من به شکل نامهای درآمده است و انگار تقصیر من بوده که آن نامه را پارهپاره کردهام و در آتش انداختهام و خاکسترش را باران شسته است و بقایایش را باد برده است.
خدا نامه را برداشت و واژهواژه خواند و پتکی بود که بر سر من فرود میآمد. تکتک آن واژهها در دادگاه حاضر بودند. خواستم بگویم بس کن. خواستم بگویم مگر تقصیر من است که همان دلی که روزی عاشق بود روزی دیگر شکسته بود. عشق اما مهلت حرف زدن را از من دزدید و بریدهبریده گفت: راستش را بگو، موقع سوختن ما واژهها، برای کداممان بیشتر از همه اشک ریختی؟
و همه منتظرند که من چیزی بگویم. شاید تا وقتی چیزی نگویم فردایی نباشد. میترسم فردا شود و او را در میان آدمها ببینم. اویی که نامه برای او بود و آتش، به خاطر او.
نظرات
در حال بارگذاری نظرات…