برجک بوی سیمانِ مرطوب می‌داد. سرباز کلاه پشمی‌اش را تا روی ابروهایش پایین کشیده بود. مدت‌ها بود که کوه‌های اطراف را بی‌برف ندیده بود. آسمان صاف بود و ماه، بی‌حوصله و دور، بالای سرش ایستاده بود. سرباز نگاهی به آن کرد، شانه‌اش را به دیواره‌ی برجک تکیه داد و زیر لب گفت: «حتی ماه هم نورش رو حروم این سردخونه نمی‌کنه.» جرعه‌ای از آبِ نیمه‌یخ‌زده‌ی قمقمه‌ی فلزی‌اش نوشید. مزه‌ی فلز می‌داد، مثل همین شب.

سرباز ساعت نداشت اما در عالم خواب و بیداری فهمید دیگر وزن ژه‌سه را روی زانوهایش حس نمی‌کند. در آن تاریکی، چشم‌هایش سایه‌های متحرکی می‌دید که از هیچ شروع شده بودند و به هیچ می‌رفتند. اشکال خیالی‌ای که روی منظره‌ی منجمد روبرویش برایش شکلک درمی‌آوردند. سرباز خودش را قانع کرد که فقط یک دقیقه استراحت کند تا این توهم‌ها از سرش بپرد. نگاهی به ماه بی‌تفاوت کرد. سرش را روی برجک گذاشت و چشم‌هایش را بست.

چند ثانیه نگذشته بود که هراسان چشم‌هایش را باز کرد. قلبش تند می‌زد. نگران افسر نگهبان بود. نمایندگان خدا روی زمین. تازه‌وارد بود اما گوشش از داستان تنبیه‌ها و کلاغ‌پرها و... پر بود. انگشتانش را حس نمی‌کرد. ناخواسته، دوباره چشم‌هایش را بست و چندی بعد هراسان بیدار شد. مه لطیفی را اطرافش حس کرد. میان چاله‌ای، روی ماه نشسته بود و به زمین نگاه می‌کرد. به ساعتش نگاه کرد، ۲ شب بود و نیم ساعت از شیفتش گذشته بود. دستانش را با قمقمه‌ی فلزی داغش گرم کرد و جرعه‌ای قهوه نوشید. خوشحال شد که سرحال آمده است.

صدای زوزه‌ای در کوه‌ها پیچید و جهتش گم شد. سرباز انعکاس صدا را در سرش می‌شنید و نمی‌دانست صدا از ماه است یا زمین یا هر دو. تکانی خورد و با چشمان نیمه‌باز، نگاهی به سیاهی بی‌انتهای شب کرد. چشم‌هایش را بست تا از قهوه‌اش لذت ببرد. بلند شد و آن سوی ماه افسر نگهبان را دید که با سرعت به سمتش می‌آید. ترس مثل یخ در تنش دوید. قمقمه از دستش افتاد و بر لبه‌ی برجک غلتید. سرباز عقب رفت، یک قدم، دو قدم، تا جایی که پشت پایش به لبه‌ی سرد و ناپیدای سنگ خورد. خواست بچرخد و فرار کند، اما افسر نگهبان نزدیک‌تر شده بود؛ آن‌قدر نزدیک که می‌شد صدای خش‌خش چکمه‌هایش را شنید.

سرباز به پشت سر نگاه کرد. زیر پایش دیگر ماه نبود؛ سفیدیِ بی‌انتها بود، مثل سطحی که هم می‌بلعد و هم بازتاب می‌دهد. برای یک لحظه خودش را دید که نیمه هوشیار در برجک نشسته است و به سیاهی نگاه می‌کند. برای خودش دست تکان داد و برای کمک فریاد کشید. فریادی که مثل زوزه در کوهستان پیچید. پاهایش لغزیدند و در تاریکیِ بی‌وزنِ لبه‌ی ماه فرو رفت.