امروز هم کتابفروشی شلوغ و پرسروصداست. نه فقط به خاطر دوستداران و عاشقان کتاب، بلکه به خاطر همهمه‌ای که کتاب‌ها به راه می‌اندازند؛ با افتخار داستانشان را برای یکدیگر تعریف می‌کنند، از تاریخ و سرگذشتشان می‌گویند، از خاطرات روزهایی که درخت بودند و چه با افتخار صحنه‌ی نگارش برگی از ادبیات شدند. در میان تمام روزمرگی‌ها، یک چیز امروز بین کتاب‌ها متفاوت‌تر است.

امروز چندمین بار است که آن کتاب زردرنگِ تازه‌چاپ‌شده خودش را از قفسه به پایین انداخته است. صدایش هر بار خریداران را شوکه کرده و جلدش هم کمی کثیف شده است. کتاب‌های اطرافش با ترحم به او نگاه می‌کنند. هر بار که خریداری حتی فقط به قصد تورق بازش می‌کند، بخشی از خود را عامدانه پاره می‌کند. گویی خجالت می‌کشد کسی بابتش پولی پرداخت کند.

چگونه یک کتاب به خود افتخار کند وقتی از چیزی که روی صفحاتش نوشته شده خجالت‌زده است؟ چگونه می‌تواند زنده باشد و زندگی کند در حالی که می‌بیند آرمانی که به خاطر آن جوانه زده، رشد کرده، ساقه را تبدیل به تنه کرده و سال‌ها آب و نان را در دل خاک جسته، مقابل چشمانش نابود می‌شود؟

کتاب زرد ناراحت است. هیچ کتابی حقش نیست که زرد باشد.